دختری شبیه گیلاس - تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 11:33
چندباری بهم گفته بود دلش میخواد یه دختر از من داشته باشه که همه خصوصیاتش شبیه من باشه هم اخلاقش هم شکلش و تنها چیزی که از اون به ارث میبره نام خانوادگی باشه.گفتم که چی بشه؟ بچه بی مادر میخوای چیکار؟گفت اینجوری تو رو برای همیشه کنار خودم دارم.یه دختر که بی نهایت شبیه مادرشه.......امروز تو راه برگشت ا...
سفر تنهایی - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 15:03
نمیدونم هوای اصفهان هم آلوده س یا نه؟آخه از صبح دارم بشدت سرفه میکنم و آبریزش گرفتم.یکی از همکارا رفته بود کیش و خیلی تعریف کرد.دلم خواست برم. من تا حالا کیش نرفتم در کل تا حالا شهرای جنوبی کشور رو ندیدم.خوبه حالا که کسی باهام نمیاد تنهایی بار سفر ببندم.میگن به خانومای مجرد توی هتل ها اتاق نمیدن، در...
چته تو؟ - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 15:03
چهارشنبه حدودای ساعت ۱یا ۲ شب بود.داشتم در مورد یه موضوعی که سرکار باهاش دست به گریبان بودم با حضرت آقا حرف میزدم و نظرش رو میخواستم. مسیر بحث یهویی عوض شد. حضرت آقا یه چیزایی میگفت که احساس کردم حالش خوش نیس. خوش نیس یعنی دلتنگه یعنی برگرد. یعنی باش.هرچی سعی کردم بحث رو عوض کنم باز حرف همون حرف بود...
فقط زنگ زدم - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 15:03
یه هفته بود سر موضوعی کلافه بودم و نمی تونستم تصمیم بگیرم. به پدرم گفته بودم اما نتیجه ایی نداشت یعنی پدرم کاری در این مورد نمیتونستن بکن فقط راه کار نشون دادن اما مشکل سرجاش بود.امروز کلافه بودم و تمرکزی رو کار نداشتم. دلم میخواست در اتاق رو میبستم و هیچ ارباب رجوعی رو راه نمیدادم. فقط یکی پیدا میش...
یکم دی ماه - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 9:27
امروز صبح دلم میخواست به جای سرکار رفتن میرفتم پارک.و اونقدر اونجا می نشستم تا از سرما قندیل ببندم.از کار خسته شدم اما مجبورم.
همزاد - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 9:27
یکی از فالورای اینستام بشدت شبیه حضرت آقاس فقط خیلی جوونتره.امروز یه دوتا از عکساشو برای حضرت آقا فرستادم. هنوز که دریافت نکرده. منتظرم ببینم عکس العملش چیه.
و سکوت - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 9:27
حضرت آقا اعتراف کرد که خیلی شباهت داره اما نه به جوونی هاش بلکه شبیه الانه.گفتم منم الان رو دیدم که میگم جوونی هاتون که نبودم.گفت کاش بودی!
باورتون میشه؟ - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 9:27
اصولا پنج شنبه ها موسسه تعطیله مگه اینکه جلسه باشه یا کارهای هفته خوب پیش نرفته باشه.فردا هم جلسه فصلی موسسه هس یعنی یه جلسه بزرگ که همه زیر مجموعه ها دور هم جمع میشن. دقیقا هم نمیدونم برای چه هدفی برگزار میشه. انگار که بیشتر جنبه دورهمی داشته باشه! اوائل که حضرت آقا مدیر موسسه بود و همکاری بیشتری ب...
تا فردا...... - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 9:27
همین چند دقیقه پیش داشتیم باهم چت میکردیم.پرسید فردا که میای؟ گفتم معلوم نیس.گفت چرا؟ مگه چیکار داری؟ گفتم کار خاصی ندارم اما حال و حوصله اومدن رو هم ندارم.گفت بیخود فردا میام دنبالتگفتم بیخودی زحمت نده به خودت راهت هم الکی دور نکن. من نمیام.گفت خب چرا؟ چیزی شده؟ کسی چیزی گفته؟ بهش نگفتم اینبار چون ...
به همین سادگی - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 9:26
اذان ظهر به افق شهر من.حضرت آقا تماس نگرفت من هم نرفتم!اصلا هم برام مهم نیست که خانمش همراهش بوده یا نبوده.در حقیقت من از حضرت آقا فرار کردم.با اینکه خیلی دلم میخواست ببینمش. خیلی دلم تنگ شده بود واسه ش و خیلی دوستش دارم.اما نرفتم چون میدونستم رفتنم مساوی ست با شروع دوباره.که احتمالا تا عید نوروز دس...
قربون چشمات - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 9:26
حضرت آقا پیام داد که چرا نیومدی؟ جلسه خوبی بود اما جات خالی بود.گفتم بسلامتی. جام که قطعا خالی نبوده.گفت تنها بودم.خانمم نیومد. چشمام به در خشک شد. تا لحظه آخر گفتم میاد.چرا پیامکام رو جواب ندادی؟ خواستم بیام دنبالت اما گفتم حالا که خودت میخوای بیای بزارم راحت باشی.گفتم پیامکی نرسید و واقعا هم نرسید...
آخه اینم شد راه حل؟! - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 23:44
همه چی آرومه و باید بگم در نهایت دل سنگی هنوز دلم براش تنگ نشده و امیدوارم نشه!خیلی وقت پیش یه مطلبی خوندم در مورد خانومایی که ناخواسته آقایون رو از خودشون دور میکنن . یکی از توصیه هایی که کرده بود این بود : وقتی با مردی روبرو شدین یه لحظه تصور کنین که همسر آیندتونه و شما باهاش توی ماه عسل هستین! در...
عه وااااا بچه م کو؟ - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 23:44
امروز بچه خواهرم میگه: خاله خوش به حالت بچه ت!میگم چرا؟میگه: آخه تو شعرای قشنگی بلدی براش بخونی. مامانم بلد نیس! تازشم بازیای خوب خوب بامن میکنی. یه عالمه هم نقاشی برام کشیدی.بعدش با کمی مکث میپرسه اصن بچه ت کجاس؟!!!!
چی با خودش فکر کرده؟ - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 23:44
یه ارباب رجوع داریم که از همون اولین باری که اومد موسسه موج منفی داشت. اصلا حس خوبی بهش نداشتم.و همین باعث شده نسبت به حرفا و رفتاراش حساس بشم.از شانس منم کارش به خنسی(خنصی)(خنثی) خورده و سفارشی که اصولا 10-20 روزه تموم میشه یکماه طول کشیده.چند روز پیش  حسابی از رفتارش عصبی شده بودم. امروز که دیدم ا...
از دستت گله ندارم چون حقی ندارم؟ - تاریخ: 1395/9/11 ساعت: 17:55
چند روزه سرما خوردم و سرکار نرفتم.طبق برنامه ریزیم قرار بود امروز برم واسش هدیه بخرم اما نمیتونم.فردا هم که تعطیله. کاش دوشنبه فرصت کنم قبل ساعت مقرر برم خرید و گرنه هدیه تولد بی هدیه تولد.این مدت باهم چتای کوتاه کردیم و از حال هم کم و بیش خبر داشتیم.برای روز دوشنبه قرار گذاشتیم فکر نکنم متوجه شده ب...
چرا خوشحال نیستم - تاریخ: 1395/9/11 ساعت: 17:55
فردا روز قراره و هیچ چیزی سرجاش نیس حتی ممکن قرار هم سرجاش نباشه.از لحاظ جسمی حالم مساعد نیست و باید کار رو بپیچونم از لحاظ روحی هم خرابم.خبری از حضرت آقا نیس.نمیدونم چرا ولی از صبح پنچر شدم. هی پیاده ها رو نشون داد و هی روضه خوند . از بس  گفت کنار قدم های جابر، حس میکنم دارم همونجا توی راه جون میدم...
کنسل شد - تاریخ: 1395/9/11 ساعت: 17:54
دیشب توی ذهنم کلی ببرنامه ریختم که ساعت 9 که از خونه برم بیرون اینقدر طول میکشه برسم فلانجا و اون مغازه ساعت 9:30 باز میکنه و با احتساب 20 دقیقه برای انتخاب و خرید ماگ ساعت 10 کارم تموم میشه.حضرت آقا هم ساعت 10 تازه کلاسش تموم میشه و تا میاد برسه سرقرار نیم ساعت طول میکشه و من فرصت میکنم برم شیرینی ...
بهم گرون تموم شد - تاریخ: 1395/9/11 ساعت: 17:54
ده دقیقه ایی نگذشته بود دلم طاقت نیاورد. با خودم گفتم تو که میخواستی تولدش رو تبریک بگی و سورپرایزش کنی حالا نشد حضوری. پیام بده. حداقل اولین نفری باش که تبریک میگه.نزار روز تولدش دلخوری پیش بیاد.دوباره نت رو روشن کردم و یه متنی که از چند وقت پیش آماده کرده بودم براش فرستادم. و کلی تبریک و ماچ و بوس...
دیدی بی عرضه نیستم - تاریخ: 1395/9/11 ساعت: 17:54
روز تولدش بود. نباید ناراحتش میکردم اما اونقدر ناراحت بودم که نمیتونستم هیچی بهش نگم.کلی غرغر کردم و بد و بیراه گفتم. بعدم دوباره با گریه خوابیدم.ساعت 11:30 بود. خواب بودم. دیدم صدای زنگ میاد. کسی خونه نبود انگار.اومدم پشت آیفون. دیدم پشت در وایساده. همون موقع بابام از راه رسیدن. احوالپرسی کردن باهم...
تولدت مبارک - تاریخ: 1395/9/11 ساعت: 17:54
بعد از رفتنش به بهونه لباس عوض کردن رفتم تو اتاقم.همون وقت زنگ زد. گوشیو برداشتم و گفتم دیوووونه. تو واقعا دیوونه ایی.گفت بی تابی صبحت رو طاقت نیاوردم. دیدم چه بهونه ایی بیارم و بیام یاد تصحیح کتابا افتادم.گفتم عجب آدمی هستی. تو شماره منو گم کردی؟!تو رفتی موسسه و من نبودم؟!گفت منم بلدم سورپرایز کنم....

برچسب‌های محبوب

چرا خوشحال نیستم | کنسل شد | قربون چشمات | یکم دی ماه