خرید بک لینک

ده دقیقه ایی نگذشته بود دلم طاقت نیاورد. با خودم گفتم تو که میخواستی تولدش رو تبریک بگی و سورپرایزش کنی حالا نشد حضوری. پیام بده. حداقل اولین نفری باش که تبریک میگه.

نزار روز تولدش دلخوری پیش بیاد.

دوباره نت رو روشن کردم و یه متنی که از چند وقت پیش آماده کرده بودم براش فرستادم. و کلی تبریک و ماچ و بوس و لاو فرستادم.

و دوباره خوابیدم.

ساعت نزدیکای 9 بود پیام داد. و چقدر خوشحال شده بود و گفت تازه فهمیدم برای چی اصرار داشتی دوشنبه ببینیم.

گفتم هان ببین اعتراف کردی که از قبل گفته بودم.

گفتم چه فایده تو همه برنامه هامو خراب کردی. سرکارم نرفتم.

و دوباره حرف پیش کشیده شد.

راستش باهاش دعوا کردم و کلی حرف بهش زدم  اما هیچ جوره آروم نمیشدم و عصبی بودم از بی خیالیش. تازه اون روی خوشمزگیش گل انداخته بود و مدام مزه میپروند.

آخرسر بهش گفتم ده روز دیگه تحمل کن دیگه مزاحمتام تموم میشه و یه نفس راحت میکشی. و گوله گوله اشک میریختم که من چقدر بدبختم که گیر تو افتادم.

گفت دوباره لوس شد و خواست خودشو عزیز کنه. گفتم حالا هرچی ولش کن امروز تولدته باید خوش باشی.

گفت ساعت 10 جلسه دارم.

گفتم آره وقت برای کارای دیگه داری همون ساعتی که بامن قرار داشتی جلسه میزاری اما نوبت من که میشه نمیتونی بیای از خونه بیرون و دوباره شروع کردم به غر زدن!!!!

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آذر 1395 ساعت: 17:54

صفحه بندی