خرید بک لینک

چهارشنبه حدودای ساعت ۱یا ۲ شب بود.

داشتم در مورد یه موضوعی که سرکار باهاش دست به گریبان بودم با حضرت آقا حرف میزدم و نظرش رو میخواستم. مسیر بحث یهویی عوض شد. حضرت آقا یه چیزایی میگفت که احساس کردم حالش خوش نیس. خوش نیس یعنی دلتنگه یعنی برگرد. یعنی باش.

هرچی سعی کردم بحث رو عوض کنم باز حرف همون حرف بود.

میدونستم ادامه دادنش نتیجه ایی نداره و حتی ممکنه خودم هم دوباره هوایی بشم.

گفتم نکنه میخوای دوباره شروع کنیم؟

گفت اگه بخوام چی؟ 

گفتم نه. موافق نیستم. دیگه نه.

کلی فلسفه بافت کلی حرف و حدیث زد.

داشتم نرم میشدم. با خودم گفتم بیخیال همه چی. قبول کن. از این حالت بی اعصابی و بدخلقی در میای. حداقل شبا یکی هس باهاش حرف بزنی.

گفتم اوووم خب باشه اما .......

که یهو گفت نه! نمیخوام. نمیتونم.

اونقدر از حرفش کلافه و ناراحت شدم که گفتم دیگه هیچ وقت هیچ وقت باهام حرف نزن. دیگه نمیخوام حتی یه کلمه هم پیام بدی. و نت رو خاموش کردم و توی خودم کلی حرص خوردم تا خوابم برد.

از اونشب دیگه خبری ازش ندارم.


برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 15:03

صفحه بندی