
1396/06/13 ساعت 08:44
سلام
ممنونم از همه کسایی که اینجا رو خوندن و با نظراتشون کمکم کردن.
ممنونم از خدا که کمکم کرد که حالم به تنهایی خوب باشه.
من دیگه نیازی به اینجا ندارم.
بهتون سر میزنم.
دوستتون دارم.
شاید یه روزی دوباره برگشتم اما برای نوشتن از خوشبختی ها.
(0 لایک)
برچسب: آخرین,
نویسنده: نیکی رحیمی
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
قرار بود برای همیشه تمامش کنیم و کردیم.
طی یک تصمیم دو نفره. با سختی. با گریه. با خنده. با شوخی. با جدی.
۴ ساعت مذاکره.
دیشب دفترش را بستیم.
امیدوارم بسته بماند. اینجوری برای هردویمان بهتر است.
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
زیر قول و قرارمون نزدیم اما امروز مجبور شدیم به خاطر یه جلسه کاری باهم روبرو بشیم.
سخت بود متفاوت بودن
سخت بود مث یه غریبه نگاه کردن
سخت بود جلوی بغض و اشکها رو گرفتن
سخت است نبودنت!
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
تا قبل از ماه رمضون از این خراب شده میرم.
کار رو تحویل میدم. این پسره خیلی زبون بازه . فکر کنم خیلی خوب بتونه مخ مراجعین رو بزنه .
تموم ماه رمضون رو تو خونه می مونم و بعدش تصمیم میگرم که کار جدید رو قبول کنم یا نه.
فقط میدونم که این روزا اونقدر خسته و خرابم که حتی چاووشی هم حالم رو خوب نمیکنه.
اون خانومه قبول نکرد بره موسسه جدید. کلی باهام حرف زد که شما جوونین و کار رو باید سپرد به جوونا. حالا خودش 10یا 15 سال ازم بزرگتره ها.
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
هدیه تولدم از طرف حضرت آقا مبلغ زیادی شارژ هر دو شمارم بود.
گفت هرچی میخریدم شلوغ و پلوغ میکردی که اینو چیکار کنم.
شماره حساب هم نداشتم برات واریز کنم. دیدم بهترین راه شارژ گوشیته.
ازش تشکر کردم که توی این اوضاع تولدم رو یادش بود اما دیدنش حتی برای چند دقیقه برای من بهترین هدیه بود.
آخه گوشی که نه زنگ میخوره نه به کسی زنگ میزنم اینهمه شارژ میخواد چیکار؟ تازه اسمش گذاشته سورپرایز!
آخرش طاقت نیاوردم و بهش گفتم سورپرایز من دیدن تو بود.
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
توی اتوبوسم.
امروز آخرین روزکاریه. در حقیقت فقط واسه خداحافظی و بسته بندی هدایای عید دارم میرم.
دیشب با حضرت آقا تلفنی حرف زدم. برام گفت که چه مشکلی پیش اومده. واقعا متاسف شدم اما کاری از دستم بر نمی اومد.
خوشحالم که مشکلش ربطی به من نداشته.
الان بیشتر درک میکنم نبودنش رو.
دلم براش یه ذره شده.
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی
دیشب میگفت دیگه نمیتونه. نمیشه. سخته براش.
گفتم چون از ته دلت نمیخوای.
اگه بخوای حتما میتونی فراموش کنی.
گفت نمیخوام. با دوست داشتنت حالم خوبه.
ازم میخواست بمونم.
گفتم من جایی نرفتم اما تویی که با دست پس میکنی و با پا پیش میکشی. من از این وضعیت خسته شدم.
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی