خرید بک لینک

فروشگاه اینترنتی کادو تولد

فروشگاه اینترنتی کادو تولد

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 7 فروردين 1398 ساعت: 7:16

1396/06/13 ساعت 08:44

سلام

ممنونم از همه کسایی که اینجا رو خوندن و با نظراتشون کمکم کردن.

ممنونم از خدا که کمکم کرد که حالم به تنهایی خوب باشه.

من دیگه نیازی به اینجا ندارم.

بهتون سر میزنم.

دوستتون دارم.

شاید یه روزی دوباره برگشتم اما برای نوشتن از خوشبختی ها.

برچسب: آخرین, نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 13:40

رفتم یه سر بانک. میگم یه پولی به حسابم واریز شده میخوام ببینم از کجا بوده؟ اسمی شماره کارتی ؟ میگه نمی تونم بهتون بدم. میگم خب شاید اشتباهی واریز شده! میگه نترس اگه اشتباهی بود طرف تا حالا هزارباره اومد بود سراغت! اومدم از بانک بیرون. چندین بار زنگ زدم یکی از آشناها که ببینم میتونه برام طرف رو پیداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 10:04

دو روزه حضرت آقا رو توی تلگرام بلاک کردم چون به حرفم گوش نکرد. بهش گفتم دیگه پیام نده من نمیتونم جواب بدم و خیلی سختمه تو الان نامحرمی و نمیخوام زبون روزه باهات حرف بزنم در حالی که هر دومون میدونیم چه حسی داریم به همدیگه. گفت میخوام بدونی زنده ام گفتم خبر مرگ زود میرسه گفت از کی اینقدر تلخ شدی؟ سکوتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:39

امشب دلم برایت تنگ است هم صحبت شبهایم مونس تنهایی هایم همدم لحظه هایم. اعتراف میکنم بعد از تصمیمم برای جدایی از همسر سابقم انتخاب نبودنت سخترین انتخاب زندگیم بود اعتراف میکنم دلم برای بودنت برای دیدنت حتی برای بوسیدنت لک زده است اعتراف میکنم روزهای داشتنت بهترین روزهایم عمرم بود میدانم تو هم دلتنگیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 5:36

قرار بود برای همیشه تمامش کنیم و کردیم.

طی یک تصمیم دو نفره. با سختی. با گریه. با خنده. با شوخی. با جدی.

۴ ساعت مذاکره.

دیشب دفترش را بستیم.

امیدوارم بسته بماند. اینجوری برای هردویمان بهتر است.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

زیر قول و قرارمون نزدیم اما امروز مجبور شدیم به خاطر یه جلسه کاری باهم روبرو بشیم.

سخت بود متفاوت بودن

 سخت بود مث یه غریبه نگاه کردن

سخت بود جلوی بغض و  اشکها رو گرفتن


سخت است نبودنت! 

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

نمیدونم میدونین یا نه؟ -من توی یه موسسه خصوصی کار میکنم که وابسته به هیچ جایی نیس . در حقیقت موسسه ما یه زیرمجموعه س که در راس این مجموعه حضرت آقا قرار داره( رئیس بزرگ) و هرکدوم از این زیرمجموعه ها در قالب یه موسسه با یه رئیس کوچک کار میکنن. اوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

صبح که رفتم موسسه، مدیر گفت: دیشب رئیس بزرگ باهاش تماس گرفته و گفته فردا  ظهر با خانوم گیلاسی بیاین دفترم.خیلی تعجب کردم که چرا حضرت آقا بهم چیزی نگفته؟از مدیر پرسیدم چرا؟ چی شده؟ چیکار دارن؟گفت: دقیق نمیدونم. واسه همین نمیتونم چیزی بگم. حالا شمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

دیروز یه پسر جوونی رو مدیر معرفی کرد و گفت خانوم گیلاسی کار رو بهشون یاد بدین. یعنی عملا قراره جای من بیاد سرکار. یه جورایی تو عمل انجام شده قرارم دادن. تماس گرفتم با حضرت آقا و گفتم من هنوز جواب ندادم، نکنه کلا قراره بیرونم کنین؟ گفت بخواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

تا قبل از ماه رمضون از این خراب شده میرم. 

کار رو تحویل میدم.  این پسره خیلی زبون بازه . فکر کنم خیلی خوب بتونه مخ مراجعین رو بزنه . 

تموم ماه رمضون رو تو خونه می مونم و بعدش تصمیم میگرم که کار جدید رو قبول کنم یا نه. 

فقط میدونم که این روزا اونقدر خسته و خرابم که حتی چاووشی هم حالم رو خوب نمیکنه. 

اون خانومه قبول نکرد بره موسسه جدید. کلی باهام حرف زد که شما جوونین و کار رو باید سپرد به جوونا. حالا خودش 10یا 15 سال ازم بزرگتره ها.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

یه سال عیدکه هوا مث الان  ابری بود اومد دنبالم.رفتیم توی کوچه باغای آتیشگاه(یه خیابونه که منارجنبان توشه)پر بود از شکوفه های سیب و گیلاس.از بستنی فروشه روبروی منار جنبون بستنی خریدیم. عیدیم رو بهم داد. خوش گذشت. خیلی خوب بود. دلم نمیخواست غروب بشه. نمیخواستم برگردم خونه.خب من تا اون موقع توی عیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 23:53

هدیه تولدم از طرف حضرت آقا مبلغ زیادی شارژ هر دو شمارم بود.

گفت هرچی میخریدم شلوغ و پلوغ میکردی که اینو چیکار کنم.

شماره حساب هم نداشتم برات واریز کنم. دیدم بهترین راه شارژ گوشیته.

ازش تشکر کردم که توی این اوضاع تولدم رو یادش بود اما دیدنش حتی برای چند دقیقه برای من بهترین هدیه بود.

آخه گوشی که نه زنگ میخوره نه به کسی زنگ میزنم اینهمه شارژ میخواد چیکار؟ تازه اسمش گذاشته سورپرایز!


آخرش طاقت نیاوردم و بهش گفتم سورپرایز من دیدن تو بود.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 15:36

توی اتوبوسم.

امروز آخرین روزکاریه. در حقیقت فقط واسه خداحافظی و بسته بندی هدایای عید دارم میرم.


دیشب با حضرت آقا تلفنی حرف زدم. برام گفت که چه مشکلی پیش اومده. واقعا متاسف شدم اما کاری از دستم بر نمی اومد.

خوشحالم که مشکلش ربطی به من نداشته.

الان بیشتر درک میکنم نبودنش رو.

دلم براش یه ذره شده.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 14:38

دیشب میگفت دیگه نمیتونه. نمیشه. سخته براش.

گفتم چون از ته دلت نمیخوای.

اگه بخوای حتما میتونی فراموش کنی.

گفت نمیخوام. با دوست داشتنت حالم خوبه.

ازم میخواست بمونم.

گفتم من جایی نرفتم اما تویی که با دست پس میکنی و با پا پیش میکشی. من از این وضعیت خسته شدم.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 22:22

صفحه بندی