دیشب توی ذهنم کلی ببرنامه ریختم که ساعت 9 که از خونه برم بیرون اینقدر طول میکشه برسم فلانجا و اون مغازه ساعت 9:30 باز میکنه و با احتساب 20 دقیقه برای انتخاب و خرید ماگ ساعت 10 کارم تموم میشه.
حضرت آقا هم ساعت 10 تازه کلاسش تموم میشه و تا میاد برسه سرقرار نیم ساعت طول میکشه و من فرصت میکنم برم شیرینی فروشی و چندتا دونه کاپ کیک بخرم و با نسکافه و آبجوشی که همراه خودم بردم توی این هوای سرد یه جشن کوچیک دو نفره توی ماشین میگیریم و یه ساعتی خوش میگذره بعد از این چند روز مریضی.
آخرای شب پیام دادم فردا کلاس داری؟ چه ساعتی تموم میشه؟
جوابی نیومد. خوابیدم و گفتم خب صبح جواب میده.
بعد نماز صبح بود جواب داد کلاس ندارم شاگردام هنوز برنگشتن.
گفتم پس قرارمون چی؟
گفت قراری نبود!!!
گفتم من یه هفته س نوبت گرفتم برای امروز.
گفت من که قرارام هول هولکی. کی دیدی یه هفته ایی قرار بزارم.
گفتم یعنی چی؟ یعنی نمیای.
گفت نه. چجوری بیام.
خیلی جاخوردم. اصلا باورم نمیشد به همین راحتی همه برنامه هام بی نتیجه موند.
گفتم از دستت میره ها. 10 روز دیگه تموم میشه ها.
گفت نمیشه بیام. و داشت توضیح میداد که توی قرنطینه م و ال و بل .......
از دستش عصبانی و ناراحت شدم و گفتم میخوام بخوام دیگه حرف نزن.
و نت رو قطع کردم.
و مدام توی تخت این پهلو و اون پهلو شدم که چرا به این راحتی قرارمون رو بهم زد.
چطور یه مرد اینقدر بی عرضه س که نمیتونه یه داستانی سرهم کنه و از خونه بیاد بیرون. اصن مگه مجبوری بگی کلاس نداری؟ بگو دارم و بیا بیرون. واقعا یعنی چی؟!!!!
برچسب: کنسل شد,کنسل شدن آزمون استخدامی,کنسل شدن پرواز,
نویسنده: نیکی رحیمی