فردا روز قراره و هیچ چیزی سرجاش نیس حتی ممکن قرار هم سرجاش نباشه.
از لحاظ جسمی حالم مساعد نیست و باید کار رو بپیچونم از لحاظ روحی هم خرابم.
خبری از حضرت آقا نیس.
نمیدونم چرا ولی از صبح پنچر شدم. هی پیاده ها رو نشون داد و هی روضه خوند . از بس گفت کنار قدم های جابر، حس میکنم دارم همونجا توی راه جون میدم.
دم غروبی یه آشنا گفت میخوام باهات حرف بزنم از لحن نگاهش فهمیدم حال دلش خرابه. زبون وا نکرده اشکش در اومد که آره شاید بخوام جدا بشم. هاج و واج نیگاش کردم بغض کردم و گفتم تو غلط میکنی. گفت یعنی چی؟ گفتم فعلا همین یه جمله رو داشته باش تا بعدا سرفرصت باهات حرف میزنم.
گفت بیا خونمون کلی باهات حرف دارم و قرار شد این هفته برم سرش.
خدایا من همیشه تو همه کاری توی دخترای دور و برم اول بودم اما بزار تو این یه مورد اول و آخر بمونم.
نخواه. برای هیچ کسی نخواه. تجربه سخت منو برای کسی نخواه. سرنوشت شوم منو برای کسی ننویس.
برچسب: چرا خوشحال نیستم,چرا خوشحال نيستم,چرا من خوشحال نیستم,
نویسنده: نیکی رحیمی