روز تولدش بود. نباید ناراحتش میکردم اما اونقدر ناراحت بودم که نمیتونستم هیچی بهش نگم.
کلی غرغر کردم و بد و بیراه گفتم. بعدم دوباره با گریه خوابیدم.
ساعت 11:30 بود. خواب بودم. دیدم صدای زنگ میاد. کسی خونه نبود انگار.
اومدم پشت آیفون. دیدم پشت در وایساده. همون موقع بابام از راه رسیدن. احوالپرسی کردن باهم و اومد تو خونه.
بابام صدام کردن که بیا آقای فلانی باهات کار دارن.
هنوز گیج بودم. دیووونه پاشده بود اومده بود دم خونمون؟ به چه بهونه ایی؟!
من باید با این قیافه هپلی از خواب بیدار شده لنگ ظهر کجا میرفتم؟
سریع دست و صورتمو شستم و یه روسری سرکردم و چادرمو پوشیدم و دویدم بالا.
سلام کردم و عین آدمایی که انگار خیلی وقته یکی رو ندیدن باهاش احوالپرسی کردم.
اونم سر و سنگین جواب داد و گفت غرض از مزاحمت این بود که شمارتون پاک شده بود شماره پدر هم همینطور. از طریق دوستان هم نتونستم پیداتون کنم. رفتم موسسه که چند روزه اونجاهم تشریف نبردین. گفتم بیام دیگه دم خونتون.
گفتم خوش اومدین در خدمتم.
یه چندتا کتاب و جزوه بهم داد و گفت زحمت ویرایش اینا رو برام میکشید؟! میخوام چاپ مجددشون بکنم برای بچه های دانشگاه.
هاج واج نگاش میکردم اونم خیلی عادی رفتار میکرد.
بابام هم نشسته بودن. فقط وقتی کتابا رو از دستش گرفتم خیلی ریز دستمو گرفت و یه چشمت ریز زد.
یه میوه براش پوست گرفتم خورد و پاشد که بره.
دم در گفتم الان جایی کاری دارین؟ گفت چطور؟ گفتم یه ده دقیقه کارتون داشتم. گفت وقت نمازه یه زمان دیگه در خدمتم.
این یعنی همین نیم ساعتی که بعدجلسه پیچیوندم و اومدم خودش خیلیه.
واااآی این بشر دیووانه س.
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی