خرید بک لینک

یه هفته بود سر موضوعی کلافه بودم و نمی تونستم تصمیم بگیرم. به پدرم گفته بودم اما نتیجه ایی نداشت یعنی پدرم کاری در این مورد نمیتونستن بکن فقط راه کار نشون دادن اما مشکل سرجاش بود.

امروز کلافه بودم و تمرکزی رو کار نداشتم. دلم میخواست در اتاق رو میبستم و هیچ ارباب رجوعی رو راه نمیدادم. فقط یکی پیدا میشد بهم بگه این کار رو بکن! یا اینکارو نکن!

از اون طرف تلفنم زنگ میخورد و باید جواب میدادم و نمیدونستم چی بگم.

تلفن رو برداشتم و گفتم الان سرم خیلی شلوغه اگه میشه عصر تماس بگیرین.

حالا باید عصر جواب میدادم و نمیدونستم چی بگم.

دوباره تلفن رو برداشتم اما اینبار به یکی دیگه زنگ زدم. کسی که همیشه کمکم میکرد. کسی که حتی اگه راه کار نداشته باشه با حرفاش آرومت میکنه.

زنگ زدم حضرت آقا. سریع گوشی رو برداشت. گفت داره میره کلاس و بعد کلاس بهم زنگ میزنه.

تا اومد زنگ بزنه هزار بار با خودم گفتم نباید زنگ میزدی. مشکل توعه خودت حلش کن. فکر کن کسی نیس. همیشه که اون نیس کمکت کنه..........

حدود سه ربع بعدش تماس گرفت.

ازش عذرخواهی کردم و گفتم مجبور بودم تماس بگیرم. تو روخدا نگو هروقت کار داره میاد سراغم.

گفت دیوونه این چه حرفیه. من همیشه برای تو هستم.

باهاش حرف زدم. باهام حرف زد. تونستم تصمیم بگیرم. خیلی آروم شدم.

آخر سر بهم گفت اصن هروقت کار داشتی زنگ بزن. مهم نیس  اگه وقتای دیگه زنگ نزدی.

گفت گیلاسم دوستت دارم. بفهم که احساسم نسبت به تو هیجانی و هوسی نیس.

خوشبخیت آرزومه. خوشحالیت آرزومه.

گفت دیشب خوابت رو دیدم. باید میفهمیدم خبری هس.

عصر تلفنم زنگ خورد و من تونستم راحت جواب بدم و خیال خودم رو راحت کنم.

لطفا نپرسید موضوع چی بود.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 15:03

صفحه بندی