خرید بک لینک

یه سال عیدکه هوا مث الان  ابری بود اومد دنبالم.

رفتیم توی کوچه باغای آتیشگاه(یه خیابونه که منارجنبان توشه)

پر بود از شکوفه های سیب و گیلاس.

از بستنی فروشه روبروی منار جنبون بستنی خریدیم. عیدیم رو بهم داد. خوش گذشت. خیلی خوب بود. دلم نمیخواست غروب بشه. نمیخواستم برگردم خونه.

خب من تا اون موقع توی عید به غیر از خونه اقوام، جای دیگه نرفته بودم یعنی شهر رو نگشته بودم و زیبایی کوچه باغ ها رو ندیده بودم.

هنوزم وقتی عید میشه اون لحظه ها برام تداعی میشن. دلم لک میزنه واسه یه بار دیگه دیدن اون شکوفه ها.

امسال شبیه عید نیس. هنوز هیجا عید دیدنی نرفتیم. بیشتریا رفتن مسافرت.

خیلی هم خوبه. صبح تا لنگ ظهر میخوابم. عصرا و شبا هم با آرامش چایی میخورم. کتاب میخونم. فیلم میبینم.

چیه هول هولکی از این خونه به اون خونه؟!

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 23:53

صفحه بندی