خرید بک لینک

صبح که رفتم موسسه، مدیر گفت: دیشب رئیس بزرگ باهاش تماس گرفته و گفته فردا  ظهر با خانوم گیلاسی بیاین دفترم.

خیلی تعجب کردم که چرا حضرت آقا بهم چیزی نگفته؟

از مدیر پرسیدم چرا؟ چی شده؟ چیکار دارن؟

گفت: دقیق نمیدونم. واسه همین نمیتونم چیزی بگم. حالا شما بفرمائید سرکارتون که حدود ۱۲ بریم.

نشستم پشت سیستم و کلی فکرای جورواجور اومد تو ذهنم. یه جورایی استرس گرفتم. دست به موبایل شدم که از خودش بپرسم. اما منصرف شدم. نزدیکای ۱۰ صبح بود دیگه طاقت نیاوردم. اس دادم چه خبره امروز؟ نیم ساعت بعد جواب داد بیا میفهمی. نوشتم خب جون به سر شدم. گفت خیره!!!

ساعت ۱۲ با مدیر رفتیم دفترش.

وقتی دیدمش روحم تازه شد. دلم میخواست مدیر رو دک میکردیم. دلم میخواست مدیر نباشه. دلم میخواست مدیر بره.

اما خب. نشد.

بعد از احوالپرسی  و تعارفای الکی. مدیر و حضرت آقا مشغول صحبتای کاری و انتخابات و ..... شدن.

منم دیگه حوصله م سر اومد. گفتم اگه میدونین با من کاری ندارین برم؟

حضرت آقا خندید و گفت اتفاقا شما اصل کاری هستین خانوم گیلاسی! یک لحظه فکر کردم قراره کسی ازم خواستگاری کنه.

بعد رو کرد بهم و گفت: نمیدونم در جریان هستین یا نه. اما به دنبال جلسه ایی که قبل عید و چند وقت پیش داشتیم. من تصمیم دارم یه زیر مجموعه اضافه کنم که مخصوص امور بانوان باشه. میخواستم بهتون پیشنهاد بدم که شما مدیریت اون قسمت رو به عهده بگیرین!

گفتم من؟ یعنی بزرگتر و واردتر از من تو مجموعه نیس؟ چرا خانوم فلانی رو انتخاب نمیکنین؟ گفت خانوم فلانی رو تو اون قسمت نیاز داریم. و نمیتونیم براش جایگزین پیدا کنیم. اما کار شما رو میشه براش جایگزین داشت البته که کسی مث شما نمیشه و همه ازتون راضی هستن.

گفتم آخه من ..... گفت بهونه نیارین. البته حق دارین که فکر کنین به پیشنهادم. آقای فلانی (مدیر) رو بسختی راضی کردم که یه جایگزین براتون پیدا کنه. فقط مونده شما.

( تو دلم گفتم من راضی تو راضی گور بابای ناراضی)

گفتم خب میشه دقیقا بگین مسئولیتم چیا هس و اصلن محل کار کجاس و  قراره کیا باهام همکاری کنن؟

گفت فعلا بریم نماز بعد براتون همه چی رو میگم.

توی نماز همش حواسم به پیشنهادش بود. چرا قضیه به این مهمی رو بهم نگفته بود؟ چرا منو تو این موقعیت گذاشت؟ من و مدیریت؟ چی دیده تو من؟

نماز که خوندیم شروع کرد توضیح دادن و اهداف و مقاصد و برنامه هاش رو گفت و اضافه کرد چندماه اول خودش کمکم میکنه تا کار دستم بیاد.

حرفاش که تموم شد. سفارش ناهار داد.

وقتی ناهار میخوردیم یه بارش نگامون بهم افتاد بهم چشمک زد! هم خنده م گرفت هم لبمو گاز گرفتم هم ابروهام رو بالا انداختم که یعنی زشته خدا مرگ!


خلاصه که بهش گفتم خبرتون میکنم. چون راهش دوره  و باید با ماشین شخصی بیام و نمیدونم همیشه امکانش باشه!

در ثانی تجربه ایی در این زمینه ندارم.

گفت شما فکر کنین حتی با پدرتون هم مشورت کنین.


در حقیقت این یه فرصت خوبی برام. هم ارتقا شغلی دارم. هم حقوقم بالا میره. اما اینکه باید تا چندماه که معلوم نیس چقدر طول میکشه با حضرت آقا توی یه محل باشیم و تقریبا هفته ایی چند روز همدیگه رو ببینیم. و عملا منم میشم یه رئیس کوچک که باید توی جلساتی شرکت کنم که بقیه رئیس کوچیکا و خود حضرت آقا هم هست. و این یعنی دیدار بیشتر. تماس بیشتر و  احتمال شروع دوباره!


واقعا نمیدونم چیکار کنم.


الان حضرت آقا پیام داد چی شد فکر کردی؟

گفتم نه هنوز.

میگه پ چیکار میکنی؟

گفتم شوخی جالبی نبود.

گفت جدی گفتم.

گفتم چرا قبلش بهم نگفتی؟

گفت برا اینکه قضیه کاری بود و باید در محیط کاری مطرح میشد.

گفتم پ مدیر این وسط چیکاره بود؟

گفت پوشش بود فقط!!! 

گفتم میترسم.

گفت از چی؟

گفتم از تو!

گفت یعنی چی؟

گفتم میترسم دوباره همه چی شروع بشه. شاید قبول نکنم.

گفت غلط میکنی!

گفتم چه بی ادب!

گفت این از روی محبته نه عصبانیت.

گیلاسی عزیز، من مطمئن تر از تو پیدا نمیکنم.

گفتم نمیدونم. حالا عجله نکن. مسئولیت سختی برا من.

گفت اگه مطمئن نبودم از پسش بر میای بهت پیشنهاد نمیدادم.


هنوز به پدرم نگفتم. حالا تا فردا.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

صفحه بندی