خرید بک لینک

دیروز یه پسر جوونی رو مدیر معرفی کرد و گفت خانوم گیلاسی کار رو بهشون یاد بدین. یعنی عملا قراره جای من بیاد سرکار. یه جورایی تو عمل انجام شده قرارم دادن. 

تماس گرفتم با حضرت آقا و گفتم من هنوز جواب ندادم، نکنه کلا قراره بیرونم کنین؟ گفت بخوام بزارم به امید تو حالا حالا میخوای فکر کنی. گفتم ولی من نمیخوام برم اونجا. گفت چرا؟ واقعا دلیلت دوری راهه؟ گفتم نه دلیل اصلیم وجود توعه. انگاری جا خورده باشه یه کم مکث کرد و گفت: و اگه من قول بدم که مزاحمت نشم و اونجا نباشم چی؟ گفتم: تو تا حالا روی قولات نموندی! گفت خیلی نامردی که اینجوری میگی؟ 

گفتم یه سوالی رو راست و حسینی میپرسم جواب بده. اصن چرا من؟ واقعا چرا؟ 

گفت به جون خودت که از همه برام عزیزتری، میخوای باور بکن میخوای نکن. من فقط میخوام تو بعد چندسال ارتقا پیدا کنی. مگه نگفته بودی دلت میخواد حقوقت بیشتر بشه تا بتونی مستقل بشی؟ مگه یه بار نگفتی اگه مجبور نبودی توی اون خراب شده نمی موندی؟ مگه نگفتی مدیر گاهی  میره روی اعصابت؟ 

حالا چی شده که موقعیت به این خوبی رو  قبول نمیکنی؟ گیلاس خانوم  یه چیزی رو بهت بگم تا من اینجا حرفم در رو داره میتونی یه کاری کنی و گرنه معلوم نیس بعدا همین کارم داشته باشی. حالا بازم خود دانی. اگه واقعا ناراحتت میکنه این ارتقا. من مجبورت نمیکنم. 

چند لحظه ساکت شدم و گفتم خب نمیشه خانوم فلانی که گفتم کارش رو یادم بده و اون بره جای من؟  

گفت درباره ش فکر میکنم. توام فکر کن. 

 

با پدرم مشورت کرده بودم اما پدر از همه جا بی خبر استقبال کردن و گفتن فرصت خوبیه. گفتم من میترسم نتونم از پسش بربیام گفتن تو میتونی تازه مگه نمیگی فلانی(حضرت آقا) گفته کمکت میکنه؟ حالا یه مدت امتحانی برو.  هرچی بهونه آوردم فایده نداشت.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:51

صفحه بندی