مربوط به اوایل آشناییمون میشه.
یه چند روزی بود که از همه چی خسته شده بودم. کارای جداییم بد پیش میرفت. حرف و حدیث زیاد شده بود و هردم از اون باغ بری میرسید. توی کارم مونده بودم.
نزدیکای ظهر بود بهش زنگ زدم. تا باهاش حرف بزنم شاید یه کم حالم بهتر بشه.
گفت فلان جاست و من که تقریبا نزدیک اونجا بودم رفتم پیشش.
ماشینش توی پارکینگ بود اما هرچی بهش زنگ میزدم گوشیش خاموش بود. چند دقیقه ایی اون اطراف تاب خوردم. اما نیومد و هنوز گوشیش خاموش بود.
از نگهبانی پرسیدم و نشونه هاش رو دادم که گفت رفته تو این ساختمون.
اونقدر بی پناه و تنها بودم و هیچ چیز برام مهم نبود که همونجا تو پارکینگ کنار ماشینش رو زمین نشستم تا بیاد.
باورتون نمیشه ۲ ساعت تموم اونجا نشسته بودم و هرکی رد میشد نگام میکرد اما برام هیچی مهم نبود. اون موقع هنوز حرف از علاقه نبود. فقط نیاز به کسی داشتم که منو بشنوه و بگه چیکار کنم.
بعد از دو ساعت وقتی دیدمش زدم زیر گریه. کلی از دیدنم تعجب کرد. پرسید از کی اینجام. وقتی گفتم یه ربع بعد تماسمون! خیلی ناراحت شد و گفت نمیدونستم داری میای اینجا وگرنه میگفتم دارم میرم جلسه.
خلاصه سوار ماشینش شدم. و اونقدر دور شهر تابیدیم و اونقدر گریه کردم و اونقدر حرف زدیم که نزدیک غروب شد.
میدونید چرا اینو میگم؟ چون الان حالم شده مث اون موقع. واقعا دلم میخواد برم دانشگاهش و کنار ماشینش اونقدر منتظر بمونم تا بیاد. اما اینبار حرف از علاقه س و همین یه ترمز شده برام.
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی