شب بدی بود. دو شب پیش رو میگم.
داشتیم چت میکردیم. حرف از تموم شدن مدت پیش اومد. خواست تمدید کنیم. مخالفت کردم. دلیلش رو پرسید. گفتم باز محرم بشیم که محلم نزاری؟ گفت اره.
گفتم عجب رویی داری. گفت دوستت دارم. نمیتونم. باید باشی.
گفتم بایدی در کار نیس. من اینجوری نمیتونم.
گفت منم نمیتونم. بهم ثابت شد مرد دو زنه بودن نیستم. عرضه ش رو ندارم . پیر شدم. محتاط شدم. آبروم مهمه. واقعا خدا یه چیزی میدونست که شرط عدالت رو گذاشت. من نمیتونم این عدالت رو رعایت کنم. مدیونت میشم همیشه. تو خانومی میکنی هیچی نمیگی اما من میفهمم ته دلت شاکی هستی.
چندبار امتحان کردم اما هربار رفوزه شدم. دوستت دارم و تحمل نبودنت رو ندارم از طرفی هم نمیتونم باهات باشم.
گفتم حتی هفته ایی دو سه ساعت هم نمیتونی؟
گفت نه! گفتم باشه من از اولشم میدونستم تو نمیتونی اما تو چهارسال پیش گفتی میتونی. گفتی هراتفاقی بیفته هستی. گفتی دوستم داری.
گفت هنوزم میگم دوستت دارم بیشتر از چهارسال پیش.
اینارم اگه تو بخوای همینجوری که بوده تمدید کنیم اما اگه نخوای میرم و وقتی برمیگردم که بتونم کنارت باشم.
گفتم نه !من دیگه تحملش رو ندارم. آدم اگه چیزی براش مهم باشه همه سعیشو میکنه که بهش برسه.
تو فقط زبونی میگی دوستم داری وقت عمل که میشه کلی فلسفه بافی میکنی که ال شد و بل شد.
من هیچ وقت نخواستم که زندگیت رو خراب کنی و بیای با من. نخواستم کم بزاری از اونا. نخواستم آرامشی که داری خراب بشه. من فقط چندساعت از یه هفته رو خواستم واسه حرف زدن. نه پولی خواستم . نه اینکه چیزی بخری. نه مسافرتی ببری. نه یه روز کامل باشی. نه یه شب تا صبح(گرچه همه اینا رو خیلی دوست داشتم انجام بدی چون شرعا همسرم بودی). اما تو برای همون دو ساعتم سعی نمیکنی. و این تو کتم نمیره که اینقدر تحت نظر باشی!!!!!!
کلی قربون صدقه ام رفت اما چه فایده.
دعوا نکردیم اینا رو با عصبانیت نمیگفتیم. حرفایی بود تکراری. حرفایی که ما هربار بهم میزنیم و هربار هم بدون نتیجه میمونه. حرفایی که بعد یه مدت بهشون میخندیم که یادته اینا رو گفتی؟!
اما این حرفا فقط حرف نیستن پشتشون کلی درد نشسته.
ما هردومون در عذابیم. عذاب اینکه چرا نمیتونیم از محبت همدیگه بهره ببریم.
برچسب:
نویسنده: نیکی رحیمی